تبليغاتX
.:. خاطره نویس ناشی .:.


.:. خاطره نویس ناشی .:.

اگه تموم دردهای دنیا رو هم نردبون کنی باز هم دستت به سقف دلتنگی من نمیرسه



خاطره ی سوم: من از انگلیسی متنفرم.

زمان شروع فن نوشتن: ۲۲:۳۰    

تاریخ شروع فن نوشتن: ۲۹/رمضان/۱۳۸۸

حالت روحی: بسیار عصبانی.مامانم باهام قهره.

توجه:دوستای گل و نازنینم سلام.یه معذرت تپل به همتون بدهکارم.بابت چی؟بابا شمام بی معرفتینا.نا سلامتی 5-4 هفته ای میشه که وبلاگ رو آپ نکردما.از شما چه پنهون این ماه رمضونی حال و حوصله ی خودمو نداشتم چه برسه به خاطرات در پیتم.اما ناراحت نشین.با یه خاطره ی توپ اومدم.راستی ممکنه فردا عید فطر باشه.وااااای.الآن یه اتفاق جالب افتاد.بابام زنگ زد و گفت عیدت مبارک.پس:

دوستای گلم عیدتون مبارک.ان شاالله 1000 رمضان دیگه مهمون خدا باشین.

بریم سر خاطرمون:

تقریبا یک ماه از اومدن بابام و عموم از دبی می گذشت.بابام و برادراش توی دوبی دو تا آپارتمان رو به صورت پیش فروش خریده بودن.

اون روز بابام واسه ناهار نیومد خونه.حوالی ساعت 3 عصر که همه ی اعضای خانواده توی خواب ناز بودن این پدر گرامی دست رو گذاشتن روی زنگ و بعد از بیدار کردن هممون از خواب قدم مبارکشون به داخل خونه گذاشتن.مامان رفت واسش ناهار بیاره و منم طبق معمول کنترل تلویزیون دستم بود و شبکه عوض می کردم.همون موقع موبایل بابا زنگ خورد.

دیدم بابام الو رو که گفت دیگه حرف نزد.از پشت خط هم صدای یه خانوم جوون که غلط نکنم از اون ژیگولا بود میومد.منم که منافق.زود رفتم توی آشپزخونه و تموم اخبار رو بی کم و کاست گذاشتم کف دست مامان.بلافاصله مامان آمپر چسبوند و اومد سمت بابام.

بیچاره بابام هاج و واج من و مامان رو نگاه می کرد.من گوشی رو از بابا گرفتم و یه نگاه به شمارش انداختم.یه شماره ی عجیب غریب.همین جور که گوشی دستم بود خانومه شروع کرد به حرف زدن.اونم به چه زبونی؟انگلیسی.

همون موقع گوشی رو دادم به بابام و گفتم بگیر که به درد خودت میخوره.انگاری بابام فهمیده بود که شماره ی کجاست.اون خانوم منشی شرکتی بود که بابام اینا اون آپارتمان ها رو ازشون خریده بودن.

بیچاره بابام.هاج و واج مونده بود که چی بگه.اون خانومه هم از پشت خط برای خودش حرف میزد.بالاخره پدر گرامی لب به سخن گشود.

بابام:الو.

خانومه:هلو مستر آبیار.

بابام:خانوم من انگلیسی نو.

خانومه:وات؟

اینجا بود که بابام با عصبانیت گوشی رو داد به منو گفت:این همه پول خرجت کردم که بری مدرسه.خوب بگیر دو کلمه انگلیسی حرف بزن باهاش.پس چی به شما یاد میدن.

آخ من بیچاره هم که همیشه از زبان متنفرم بودم به ناچار شروع کردم به حرف زدن.

 .Fateme:hello.good afternoon

Miss:hello.I

من فقط آی اولش رو متوجه شدم.واسه همین بلافاصله گفتم:

Fateme:Darling.I don’t speak english very well

Miss:ok ok.i tell one by one

Fateme:naaaaaa.please call to this number that I tell now

Miss:yes

آقا یه هر جون کندنی بود شماره ی عموم رو بهش دادم.غافل از این که اون بیچاره هم بلد نبود انگلیسی بحرفه.بعد از این که شماره رو بهش دادم اون خانومه گفت:

Miss:thank you

Fateme:bale.khodafez

اینم شد انگلیسی حرف زدن ما.بعدن عموم بهم گفت که عمو جون این جور موقع ها بشین باهاش حرف بزن و الکی شماره ی منم نده.آخه یکی نیست به این عموهه بگه من همون دو تا جمله هم که گفتم 3 ساعت طولش دادم دیگه اگه میخواستم باهاش بحرفم که 100 سال طول میکشید.

به هر حال این ماجرا در عین اینکه واسم خنده دار بود خیلی من رو به فکر فرو برد.بعد از تموم تفکرات فهمیدم که:

من از انگلیسی هیچی بارم نیست و تموم اون 20 ها توی مدرسه کشک بوده.

به امید روزی که همه انگلیسی یس بشن.(به قول بابا جونم.)

زمان پایان این فن مبارک: ۲۳:۱۰

حالت روحی نویسنده ی گل در پایان: آرام و زیراکس.

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم شهریور 1388ساعت 23:40 توسط فاطمه| |

خاطره ی دوم: مزرعه ی ذرت

زمان اعمال فشار بر مغز مبارک: ۱۷:۱۰

تاریخ اعمال فشار: ۵/رمضان/۱۳۸۸

حالت روحی نویسنده: در حال مرگ.مامان کی وقت افطار میشه؟

مقدمه:به لطف وزارت نیرو من و خانواده ی محترمم در تاریکی مطلق نشسته بودیم.از آن جایی که حوصله مان به شدت سر رفته بود و دسترسی به شیر گاز مخ مبارکمان نداشتیم تا زیر پیاله ی حوصله مان را خاموش کنیم دست به دامان خاطرات گذشته مان شدیم.هر کس از دری سخن می راند.مادرم غیبت مادر شوهرش را می کرد.من از خاطرات نسبتا تلخ مدرسه می گفتم و خواهرم از خاطرات دانشگاه.اما دراین میان آبجی مبارک خاطره ای از دوران کودکیمان گفت که به شدت بر دلم نشست.گفتم که برای شما هم بگویم تا در فیض شوید.

 

توضیح ۱:پدر من به همراه 3 تا از برادراش شرکت حفاری دارن.یعنی به مزرعه ها و باغ ها میرن و اونجا چاه حفر می کنند تا به آب برسن.کشاورزها و باغدارها از این آب برای آبیاری درخت ها و زمیناشون استفاده می کنن.خودمونیما.یه جورایی ساقی گیاهان هستن.

این خاطره مربوط میشه به زمانی که من 4 یا 5 سالم بود.

و اما خاطره ی دوم . . .

جایی که قرار بود بابام و عموهام چاه بزنن یه مزرعه ی ذرت بود.آبجیم می گغت که جای سر سبزی بوده و حال میداده واسه بازی و اذیت.واسه همین هم بابام من و خواهرم زهرا و 2تا از پسر عموهام و2 تا از دختر عموهام رو با خودش برد.

توضیح ۲:اسم دختر عموهام مریم و مرضیه بود که هر دو تاشون از خواهرم به فاصله ی 2 یا 3 سال بزرگتر بودن و اسم پسر عموهامم صالح و امین بود که اونا از من بزرگتر بودن.امین پسر شوخی بود و عموهام خیلی دوسش داشتن و اذیتش می کردن.

اون جا علاوه بر ما 6 نفر بابام و و دو تا از عموهام هم بودن.این دو تا عموی ما هم خیلی مسخره و شیطون بودن.

توضیح ۳:اون زمان عمو اسماعیلم 22 سالش بوده و عمو حجتمم یه 20 سالی داشته.در حقیقت هنوز زن نگرفته بودن که عاقل بشن اما این روزا یادشون نمیاد که ما برادرزاده هاشون هستیم.بی خیال.بقیه اش رو بخونین.

ما 6 نفر تقریبا 3 روز پیش بابام اینا موندیم و از کانون گرم خونواده دور بودیم.هر روز ساعت 6 صبح بیدار می شدیم.هوا هم سرد بود هم دلچسب.صبحونمون رو می خوردیم میرفتیم پی کار خودمونو بزرگترا رو تنها میذاشتیم.بابا اینا تا ساعت 5 عصر یکسره کار می کردن و بعد از اون دستگاه رو خاموش می کردن و یه استراحتی به خودشون و اون زبون بسته میدادن.بعد از اون ساعت تازه زمان عشق و حال ما بچه ها شروع میشد.چون عموهام میومدن و باهامون بازی می کردن.منم که همیشه جر زن بازی ها و نخودی بودم.

اون موقع فصل برداشت ذرت ها بود.واسه همینم هر روز تقریبا نزدیکای ظهر یه ماشین نیسان میو مد و ذرتها رو بار می زد و می رفت.روز اولی که اون جا بودیم بعد از این که کار بابام اینا تموم شد ما بچه ها تند تند علف های خشک و یه چتد تا تیکه چوب رو جمع کردیم و یه آتیش مشت راه انداختیم.صاحب مزرعه که ما حفارا صاب چاه(صاحب چاه)صداش می کنیم با یه کیسه ی پر از ذرت اومد.گفت:دیدم که بچه ی کوچیک باهاتون هست و آتیش کردین گفتم این ذرات هارو بیارم که دور هم بخورین.اگه دیدین کم بود جان من تعارف نکنین و برید خودتون بچینین.

من که یادم نمیاد مزه ی ذرت چه جوری بود اما خواهرم می گفت خیلی خوشمزه بوده.خلاصه اینکه ما این ذخیره ی ذرتیمون رو با کلی جیره بندی تا روز دوم داشتیم.تا اینکه روز سوم میشه.بعد از تموم شدن کار عموهام یهویی بدن همه مون ذرت لازم میشه واینجا بود که عموهام به کمک برادرزاده های قد و نیم قدشون می شتابن و دست همشون رو می گیرن و می برن به مزرعه.

اینجا قسمت اصلی خاطره ی مزرعه ی ذرت شروع میشه:

2تا عموها ما رو توی حاشیه ی مزرعه ی نگه داشتنو خودشون رفتن که یه سر و گوشی آب بدن.وقتی برگشتن چشاشون از خوشحالی جرقه می زد.گویا اوضاع امن و امان بوده و از صاب چاه خبری نبوده.

بعد از اون بررسی ما برادرزاده ها رو به ترتیب قد وایسوندن.منه کوچولو  هم رو شونه ی عمو بزرگه در جلو صف بودم و وظیفه ی سردمداری رو بر عهده گرفتم.

بعد از اون عموهام گفتن:گروهان برای تامین و پر سازی شکم ها حرککککککککککککککککت.

لا به لای بوته ها حرکت کردیم تا بالاخره به اون جایی رسیدیم که ذرتاش هنوز چیده نشده بود.عموم دستور ایست داد.همه وایسادیم.

یه سر و گوش دیگه این دو تا عمو آب دادن و برگشتن.عمو بزرگه گفت:گروهان.حملللللللللللله.به کوچیک و بزرگ رحم نمی کنیدا.همه رو از دم خلاص می کنین.ما هم که جو گرفتمون و رفتیم واسه تخریب.

آقا چشتون روز بد نبینه.یه ربع بعد که دور هم جمع شدیم دیگه مزرعه ای وجود نداشت.هر کس هر چی تو دستش اومده بود چیده بود.یکی فقط دستش رسیده بود ریش ذرتارو بکنه.اون یکی گشته بود ادد ذرتای کوچیک رو کنده بود و . . .

حالا زمانش شده بود که عذاب وجدانمون قلمبه بشه.اما نشد.همشم تقصیر اون دو تا عمو بود.بعد از این که ذرتای خوب رو سوا کردیم و ما بقی آثار جرم رو یه جایی چال کردیم گروهان رو شمردن و  دستور فرار دادن و ما هم با کلی هرهر کرکر رفتیم پیش بابام.بابام به عموهام گفت:میخواستین مواظب بوته ها باشین که نشکنه.آخ بابای خوبم.کار از بوته شکستن گذشته بود.اولش ما برادرزاده ها از کارمون پشیمون شدیم و اومدیم که اعتراف کنیم اما با نیشگونای عموها رو به رو شدیم و کسی حرفی نزد.بعدشم رفتیم ذرت ها رو کباب کردیم و زدیم به بدن.

فردا صبح شد.دیدیم صاب چاه سراسیمه اومد طرف بابام.آقای آبیاری طوریتون که نشده؟بابام گفت:نه.اتفاقی افتاده؟گفت:دیشب یه چند تا گراز حمله کردن مزرعه و همه چی رو داغون کردن.بیشعورا دقیقا هم رفتن جایی که هنوز ذرتاش رو برداشت نکرده بودیم.اومدم بهتون بگم که شما مواظب باشین.

توضیح ۵:اون زمان اطرافای جهرم شایع شده بود که گرازا حمله می کردن به مزرعه ها.

بله دیگه.صاب چاه که رفت بابام اومد به عموهام موضوع رو گفت و بهشون گفت که ما بچه ها رو برگردونن.چون خطرناکه.غافل از این که اون گرازا ما بودیم.آقا از اول راه تا زمانی که برسیم خونه یه ریز خندیدیم.

تموم شد.

شاید شما خندتون نگیره اما واسه ما خاطره ی خنده داری بود.راستی همون شب که برق رفته بود بابام از کل موضوع خبردار شد و خندید.اما شرط می بندم اگه همون موقع فهمیده بود هممون رو تنبیه می کرد و اون چاه رو هم مفتی میزد واسشون.

زمان اتمام فشار بر مغز مبارک: ۱۷:۵۵

حالت روحی نویسنده در پایان: قای صاب چاه.شرمنده ایم.

نظر یادتون نره.

نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 18:13 توسط فاطمه| |

خاطره ی اول: پسر همسایه

زمان شروع به کار گیری مخ: ۱۹:۱۰  

تاریخ به کار گیری مخ: پنج شنبه ۳۰/مرداد/گاو۱۳

حالت روحی اینجانب: شنگول

واما بشنوید . . .

چند ماهی میشد که بین اعضای ساختمون زمزمه هایی سر گرفته بود.با کلی تحقیق و فضولی متوجه شدم که قراره به همسایه ی طبقه بالایی مون یه عضو جدید اضافه بشه.از قرار معلوم جنسیت این عضو ناشناخته پسر بود.نمی دونستم باید از این موضوع خوشحال باشم یا ناراحت.اما از اونجایی که بنده نسبت به کلیه ی مسائل مربوطه به جنس مخالف بی خیال هستم خودم رو به بی خیالی زدم.

امان از این روزگار.آدم که نمی دونه این دنیای بی وفا قراره چه بلاهایی سرش بیاره.

این بی خیالی تقریبا 4 ماه به طول انجامید و سرانجام این عضو مجهول نامجهول گشت.همه خوشحال بودند اما من دلیل خوشحالیشون رو نمی فهمیدم.یک هفته بعد من این آقا رو با خانوم همسایه توی حیاط مجتمع دیدم.به نظرم خوشگل اومد اما به روش نیاوردم.دیگه ندیدمش تا 6 ماه بعد.

شب بود.توی خونمون به همراه اعضای محترم خونواده داشتیم اختلاط می کردیم که دیدم آقا داداشم با این پسره که از قضا اسمش هم محمد بود تشریف آوردن خونمون.

واااااااااااااااااای.چی بگم ازش.خیلی خوشگل بود.اونجا بود که دیدم نه بابا.اون قدرا هم که فکر می کردم این جنس مخالف بد هم نیست.از همون شب من عاشقش شدم.از خنده هاش فهمیدم که اونم خیلی از ما بدش نیومده.

خلاصه سرتون رو درد نیارم.اون اتفاقی که نباید می افتاد افتاد.از اون روز تقریبا 1 سال میگذره.البته اون 1 سال بزرگتر شده و دیگه مثه قدیما دوسم نداره.اما این اصلا مهم نیست.مهم اینه که من دوسش دارم.

یه چند تا عکس از این پسر همسایه واستون گذاشتم.اگه دوس داشتین برید ببینینش.توی ادامه ی مطلب هست.

راستی امروزم اومد خونمون.قرار بود بره عروسی.خودم لباساشو تنش کردم.البته از ژل خوشش نمیاد وگرنه موهاشم مدل میدادم.خدا کنه میره عروسی چشمش نزنن.شما هم چشش نزنینا.

پایان خاطره ی اول

زمان پایان به کار گیری مخ: ۱۹:۳۳

*حلول ماه مبارک رمضان مبارک*


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 20:4 توسط فاطمه| |


Design By : Night Skin